باز هم در خلصه ام ، گویی ورای دیگری هستم.
آنقدر در وجودم زنگار بسته ای که حتی آیینه ی شکسته ی کنج ایوان هم به خودشکنی من می خندد .
با خرقه ای مه آلود و جامی شکسته سما می کنم و هر شب در انتظار رسیدن یک پیمانه لبریز به اسماء می روم و از ساغر و ساقی می گویم .
آنقدر جام تهی ام را به رخ کشیدی که فراموش کردی این قماری بود بین تو و یک باده.
هنوز در افلاکم . کی این قمار عاشقانه تان تمام می شود ؟!
و حال هنگامی که زمان عشاء رسیده ، خود را غرق در تو می بینم و اینبار با خرقه ای مِی آلود و جامی همچنان تهی .
برچسب:
نویسنده: آرمان شجاعی