خرید بک لینک
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت


مست گفت ای دوست،


این پیراهن است، افسار نیستگفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی


گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیستگفت: میباید تو را تا خانهی قاضی برم


گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیستگفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم


گفت: والی از کجا در خانهی خمار نیست؟!گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیستگفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیستگفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیستگفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بیکلاهی عار نیستگفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیستگفت: باید حد زند هُشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

برچسب: نویسنده: آرمان شجاعی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 1:54

صفحه بندی