
حالا مدتی ست که در فضای خانه پخش شده. در تمام ذرات هوا. در تمامِ سلول های خانه. در آنجا و آن زمانی که حواسمان نیست. بر پیشانیِ سفید و کوچکش. بر پوششِ آرامِ تنش.حالا مدتی ست که خودش را بین ما تقسیم می کند. اندکی با من می آید وقتی از خانه بیرون می زنم. دستش را می گذارد خانه تا دستهایش را بگیرد. پاهایش را می برد سمتِ خانه ی پدری. آغوشش اما خودش دنیایی ست پراکنده تر از تمام آنچه بوده و هست. همه جا. همه جای زندگیمان در آغوشش لمیده ایم. با ترسهامان. با عشقهامان. با خلوتهامان ...
ادامه مطلب
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید / وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبیدمکن زغصه شکایت که در طریق طلب / به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشیدز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز / که گرد عارض بستان بنفشه دمیدبهار می گذرد دادگسترا دریاب / که رفت موسم حافظ هنوز می نچشید ...
ادامه مطلب
اُریب مى ایستمتا شاید قلبِ زواردررفته امدر سراشیبىِ سینه امبازروشن شود....
ادامه مطلب