
نوازش ات را از سرم گرفتی وُسایه دستت از شانه ام برداشته شدمن را کجای دوست داشتن، دوست می داری؟در میانه ی دوریدر میانه ی نزدیکییا در خودِ خودِ میانه ی دوست داشتن؟دوست داشتن در میانه ی دوری، بازی چشم وُ نگاه را از آدمی می گیردتماشای حسادتِ شیرینِ زیر پوست رادر میانه ی نزدیکی اگر دستها راضی ترند اماهیبت حضور را تا دور نباشی نخواهی فهمیدو آن که نداند حضور یعنی چه، دوست داشتن را نیمه دانستهمن تو را در میانه ی دوست داشتن، دوست دارمنه آنقدر عاشق که تو را به دیگری به هوای خوشبختیِ بیشتر ببازمنه آنقدر دور که چشم هایت را نبینمدر میانه، در تلاطمی و آن که ه...
ادامه مطلب